قصهی نگفتن و نبودن حضور سبز آشنای کوچههاست
دردناک دردهای بیدوای من
کیمیای مرهم سعادت است
نیمهی نگاه خیره مانده پشت پنجره
در پی شکوه باور خیال توست
اضطراب رفتن و نماندن و نبودن است
حس بیشتاب زنده بودن است
گاه ناله وسیاه
گاه خنده و سپید
صوبه دار شهر شاعران این دیار
منبعث شده برای یک تجلی است.